تبليغاتX
اینجا .. اشک ولبخند 2... خوش آمدید
روزای آخره بعد۳ سال دیگه عیش وخوشی تموم.. رفتیم خونه ی خودمون

۲هفته دیگه عروسیه و.. چیزی که ۳ سال منتظرش بودم.. استقلال

اماراستش یه حال بدیه.. یه حس مبهم ..ویه خیالای واهی

یعنی تموم شد؟ یعنی واقعا باید بزرگتر شد؟ یعنی دیگه زمانای قبلی و شرایط قبل برنمیگرده؟

حیف.. و ای کاش آینده ای که پیش روهست.. تاریک نباشه..که نترسم!

برام آرزوی خوشبختی کنید

عکسهای عروسی وگزارشات کامل روایشالا اگه شدمیدم!!!

ببخشید که کم پیدام..ممنون

+ نوشته شده در شنبه شانزدهم اردیبهشت 1391ساعت 19:30 توسط نفیسه |

 

با سلام

 دوباره اینروزها خاطره باز شدم..ترانه ای روکه زمزمه میکردم روترجمه کردم

خوشبختانه فارغ از خرید آخر سال و..وقت زیاد دارم برعکس خیلیها!!

ترانه   Set Fire To The Rain  از ادل  رو براتون میزارم

میتونید روآیکون زیر متن کلیک کنید وآهنگ رودانلود کنید.. لذتشو ببرید!

 

I let it fall, my heart
گذاشتم قلبم سقوط کنه
And as it fell, you rose to claim it
و در حالی که داشت سقوط میکرد تو بلند شدی تا فتحش کنی
It was dark and I was over
همه جا تاریک بود و من به اخر خط رسیده بودم
Until you kissed my lips and you saved me
تا اینکه تو منو بوسیدی و نجاتم دادی
My hands, they’re strong
دستهای من قوی ان
But my knees were far too weak
اما زانوانم اونقدر قوی نبودن
To stand in your arms
تا بتونم توی اغوشت محکم باشم
Without falling to your feet
و به پات نیفتم
But there’s a side to you that I never knew, never knew
اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم
All the things you’d say, they were never true, never true
هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود
And the games you play, you would always win, always win
و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای
But I set fire to the rain
اما من باران رو به آتش کشیدم
Watched it pour as I touched your face
و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم
Let it burn while I cry
بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکنم
‘Cause I heard it screaming out your name, your name
چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو
When laying with you
وقتی با تو ام
I could stay there, close my eyes
میتونستم اونجا بمونم و چشمامو ببندم
Feel you here, forever
و برای همیشه تو رو کنار خودم احساس کنم
You and me together, nothing is better
من و تو با هم هستیم و هیچ چیز بهتر از این نیست
‘Cause there’s a side to you that I never knew, never knew
اما یه چیزی رو در مورد تو هیچوقت نمیدونستم…هیچوقت نمیدونستم
All the things you’d say, they were never true, never true
هر چیزی که گفتی هیچوقت راست نبود…هیچوقت راست نبود
And the games you’d play, you would always win, always win
و با این بازی هایی که در میاری تو همیشه برنده ای… همیشه برنده ای
But I set fire to the rain
اما من باران رو به آتش کشیدم
Watched it pour as I touched your face
و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم
Let it burn while I cried
بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکردم
‘Cause I heard it screaming out your name, your name
چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو
I set fire to the rain
من باران رو به آتش کشیدم
And I threw us into the flames
و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم
Where I felt somethin’ die, ’cause I knew that
اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم
That was the last time, the last time
چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار
Sometimes I wake up by the door
بعضی موقع ها وقتی بیدار میشم و می فهمم پیش در خوابم برده
Now that you’ve gone, must be waiting for you
حالا که رفتی باید منتظرت  باشم
Even now when it’s already over
حتی حالا که این عشق تموم شده
I can’t help myself from looking for you
نمی تونم دنبالت نگردم
I set fire to the rain
من باران رو به آتش کشیدم
Watched it pour as I touched your face
و بارشش رو درحالی که صورتت رو نوازش میکردم میدیدم
Let it burn while I cried
بذار باران مشتعل بشه در حالی که من گریه میکردم
‘Cause I heard it screaming out your name, your name
چون من شنیدم!باران داشت اسم تو رو فریاد میزد…اسم تو
I set fire to the rain
من باران رو به آتش کشیدم
And I threw us into the flames
و خودم و تو رو به قلب شعله ها پرت کردم
Where I felt somethin’ die
اونجا بود که مردن یه چیزی رو حس کردم
‘Cause I knew that that was the last time, the last time, oh
چون میدونستم این آخرین بار بود…آخرین بار
Oh, no
Let it burn, oh
بذار مشتعل شه
Let it burn
بذار مشتعل شه
Let it burn
بذار مشتعل شه

 

 

 

 

- Set Fire To The Rain...

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390ساعت 15:44 توسط نفیسه |

 

سلام

اومدم ..بعد از مدتی

روزهای آخر ساله ومن خوشحال از اینکه آخره ساله شاید ..مینویسم

۹۰ نامهربون بود با من ..فوت ناگهان پدربزرگ نازنینم..بیماری..شهر ماتم زده..فراغ و..بگذریم

داره تموم میشه ومن حالم اینروزها کمی بهتره

حال خوبم وباهات تقسیم میکنم با متن ترانه ای که حالموجا میاره این روزها

ترانه وصدا از دوستان نازنینم .. رستاک حلاح... مهدی یراحی .. از این حس خوب بهتر چیه؟

 

جذابتر

ترانه م روی لبهاته ..صداموبا خودت داری

همین خوبه که میدونم واسه من وقت میزاری

با موسیقی من گرمی..با موسیقی من سردی

چقد زیبا شدی از وقتی شالت روعوض کردی

نگاهت میکنم هر بار برام نایاب تر میشی

نگاهت روکه می دزدی ازم..جذابترمیشی

چقد خوبه که مغروری

چقدر خوبه که آرومی

کنار اینهمه جذابیت.. انقدر خانومی

چقد خوبه که میدونم توهم دلتنگ من میشی

توداری خالق زیباترین آهنگ من میشی

 

                                                                                                       شاد زی..

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم اسفند 1390ساعت 19:22 توسط نفیسه |

 روز جانباز تموم شده

اما جان بازای این مملکت تموم نمیشن و همینطور دردهاشون این  هفته دفاع مقدس نامگذاری شده  بود هر جا که میری دم هر اداره ای یه پرده نوشتن گل درشت تبریک گفتن این هفته رو به حماسه سازان و حماسه آفرینان و .. سر هر خیابونی یه سر بازه و گاهی مانور میدن یا رژه میرن و خیابونارو بند میارن خلق اله هم از این ترافیک و شلوغی تو ساعتای شلوغ روز کلافه مشن و چه حماسه ساز باشن و چه حماسه دوست .. فحش میبندن به ناف هر کی جنگ و دفاع مقدسشو بنا گذاشت

من اما یه جور دیگه فحش میدم .. داغ میکنم و گاهی واقعا نمیفهمم ..

جنگ مقدس نیست .. بنظرم کثیف ترین اتفاقیه که میتونه برای ملت ها اتفاق بیفته

دفاعش هم همینطور...

برای هر کدوم از این کاسه لیس ها که بحث کنی و سر صحبت وا کنی میفرمایند که ..نه خوب نیس و ما جنگ رو آغاز نکردیم ..اما چون به ما تجاوز شد ما هم از آب و خاک و ناموس و شرف دفاع کردیم و چه امری از این مقدس تر

حالا جنگ تموم شده و من یکی کار ندارم به اینکه کدوم تخم سگی جنگو شروع کردو کدوم مادر قهوه ای بهش دامن زد و کدوم احمقی خودشو گوشت دم توپ کرد

 من به الان کار دارم و زمان  خودم  به جنگ حال حاضر .. جون بنظر من جنگ و قتی شروع شد تو یه مملکت ..دیگه تموم نمیشه

 من میخوام بدونم الان چه تقدسی تو جنگ هست وقتی مثلا پدر من به اجبار تن به این دفاع داده؟

چه تقدسی داره وقتی اییییییییین همه جوون ما از بین رفتن و به قول آقایان بهشتو خریدن!!!

چه تقدسی در این امر هست؟ وقتی یه جانباز جنگ از درد کشیدن خسته میشه و وقتی سوال میشه که چرا؟ میگن اجرشو خداوند میده و ما باید تا اون دنیا صبر کنیم !!

وقتی سوال میکنیم که خب چرا یه جوون ۱۹-۲۰ ساله رو برای جنگ بردید؟ یعنی انقدر مرررررررررد نبود؟

چرا اجبار؟ .. میگن جلو کلمه اجبار یه تحمیل بذارید ..ما هم نمیخواستیم و به ما تحمیل شد!!و حرفهایی که از حوصله من خارجه و یه کلمه هم سر در نمیارم و جواب نمیگیرم

عادت کردیم هر سال تا عید میشه و یا مناسبتی فیلمی ببینیم از تلویزیون که مادری سر گور فرزندش نشسته و سبزه آورده و گلاب و... می پرسن : مادر پشیمون نیستی از اینکه بچه تو در راه خدا دادی؟!! و مادر هم .معلومه ..نه در راه خدا دادم .. چرا پشیمون؟

یعنی آدم میخواد بترکه از این طرز تفکر و از این حرفای تکراری و از این آرمانهاشون

خیلی حرفها هست .. خیلی نکته های ریز و خیلی چیزها و تجربه ها که واقعا نمیشه گفت و نوشت

اما من اونجور که بغض دارم مینویسم و اونجور که میخوام .. هر چند راحت نمیشم و این بغض ۲۴ ساله تو گلومه

 مینویسم حتی اگه تویی که میخونی دوست من هستی و شاید یه ریزه هم ارزش قائل نباشی یا موافق نباشی

 مینویسم حتی اگه فیلتر بشم ..که مهم نیس ..

من فرزند یه جانبازم و از همه تسهیلاتی که به بچه جانباز ها میدن برای ما هیچ خبری نبود و از ۶۵٪ جانبازی پدر هم

 وقتی هم سوال میکنیم که چرا با داشتن ۷۰ تا ترکش تو بدن و قطع شدن عصب دست و..هزار تا بیماری انقد کم درصد خورده .. عرض میکنن که .. برادر .. شما در زمان جنگ خدمت وظیفه بودید و این درصد ها فقط برای برادران بسیجی و داوطلب اعزام به جبهه س ..شما که رفتی و مجروح شدی مجروح جنگ حساب میشی و جانباز کسیه که به عنوان بسیجی و داوطلب بره جنگ !!!!

یعنی تا کجای آدم میسوزه از این حرف... حالا کی میاد جواب اینهمه خسارت جانی رو به پدر بنده میده؟ می فرمایند خدااااا...   اجرکم عند اله برادر

جالب اینجاس دم در کمیسیون پزشکی که تشخیص میدن چقد درصد بزنن ۳-۴تا قلدر و گنده لات گذاشتن که اگه کسی بعد از گرفتن جواب کمیسیونش ناراضی بود و خواست اعتراضی بکنه سریع بگیر طرفو بزنن و از اونور ببرن نا کجا آباد

جالبتر از اونکه هیچ تسهیلاتی که در کار نبود .. چند میلیون هم خرج شد تا بگن به شما درصد جانبازی تعلق نمیگیره

و باز هم جالبتر از اون که هرکی مارو میبینه که یه کار تازه ای انجام میدیم مثلا"ماشینو عوض کردیم همچین چپکی نگاه میکنن و زیر لب چیزی میگن که ..تازه بعدشم آدم میفهمه که پشت سر گفتن که دیدی ماشینشونو؟ وام جانبازی دادن بهشون ۵۰ میلیون  بدون بهره اینام ماشینو عوض کردن!!

یا مثلا" زمانی که من دانشگاه قبول شدم باز همین اطرافیان محترم فرمودند که: بچه جانباز بوده و .. من اصلا بخاطر همین حرص خوردنا انصراف دادم..

گذشته از این حرفها الان سوال من اینه که بابا .. الان کی جوابگو باید باشه؟

جوابگوی هزینه های سنگین درمان و یا عوارض روانی ناشی از ترکش ها؟ جوابگوی دردی که گاهی میگیره وتا جون بابا به لبش نیاد فروکش نمیکنه

جوابگوی این همه سال کابوسای شبونه ش؟ جوابگوی فریاد توی خوابهاش که مدام چند ساله میگه.. علی کجایی؟ ممد تیر بارو بردار بیار .. خدااااااااااا خداااااا ... کی جواب بده این همه کابوس و دردو فریاد و زجه و تنهاییو؟

بخدا گاهی که صبح خونه  بابام باشم و از خواب بیدار شم میبینم که  زودتر ازهمه پاشده .. کتری روشنه و چایی حاضر .. بابا نشسته یه گوشه و تو خودشه و یه بند فقط سیگار..سیگار ..میفهمم که دیشب چی تو خواب دیده و الان کجاس

این درد نیس؟ جانباز اعصاب و روان دردش پنهانه ..کی درک میکنه؟ چه باید کرد؟ غلط کرد رفت جنگ؟چرا اصلا بردنش اجباری؟

حالا برن رژه برن و دم ار آرمانهای پاک دفاع مقدسشون بزنن ..برن و با پول و خون کسایی مث پدر من شکماشونو گنده تر کنن

**پی نوشت:  از هرچی حرصم بگیره نمیتونم درست و حسابی و با تامل و دقت درباره ش بنویسم .. به خوبی خودت ببخش بدیهامو

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم مهر 1390ساعت 0:0 توسط نفیسه |

 

احتمالا هم‌سالان من در مورد یاقوت، زن سرخ‌پوش میدان فردوسی که در سال ۶۱ ناپدید شد کمتر شنیده باشند.

راوی میگوید:..    

 آن‌هایی که تهرانِ پیش از انقلاب را به یاد دارند زن سرخ‌پوش اطراف میدان فردوسی را دیده‌اند. زنی بزک‌کرده، لاغران…دام، با قامتی متوسط، صورتی استخوانی که گذر عمر و ناگواری روزگار شکسته‌اش کرده بود. همه چیزش سرخ بود: کیف و کفش و جوراب و دامن و پیراهن و تل سر و بغچه‌ی همیشه‌دردستش و این اواخر روسری و عصایش. تهرانی‌ها نام «یاقوت» بر او گذاشته بودند و خود نیز چنین دوست داشت. سال‌ها ــ می‌گویند بیست سی سال ــ هر روز، صبح تا شب، ساکت و آرام در حوالی میدان فردوسی ایستاده بود. اگر این حرف راست باشد، من جزو آخرین کسانی بودم که او را دیده‌اند. چنان به اطراف میدان نگاه می‌کرد که گویی همین لحظه کسی که منتظرش بوده از راه می‌رسد. بیش‌تر او را در ضلع شمال شرقی میدان، اول خیابان فیشرآباد (قرنی امروز) می‌دیدم. همان‌جایی که امروز پاساژی ساخته‌اند. به پایین میدان نگاه می‌کرد. همه می‌گفتند جفای معشوقی که از او خواسته بود با لباس سرخ بر سر قرار بیاید و قالش گذاشته بود او را برای همیشه سرخ‌پوش و خیابان‌نشین کرده بود. آدم‌ها را یکی‌یکی نگاه می‌کرد مگر یکی از آن‌ها همانی باشد که باید. گاهی که خسته می‌شد روی سکوی مغازه‌ها می‌نشست. مغازه‌دارهای اطراف با او مهربان بودند و به او چایی یا غذا می‌دادند. بعضی گفته‌اند ره‌گذران به او پول هم می‌دادند و من خود این را ندیدم، ولی می‌دیدم که گاهی لات‌ها و کودکان ول‌گرد و گدا سربه‌سرش می‌گذاشتند و او ناچار به جای دیگری از میدان می‌رفت. اسطوره‌ی تهران بود. همیشه ساکت بود و حرف نمی‌زد و اگر مسعود بهنود مصاحبه با او را در کاستی منتشر نکرده بود، امروز صدایش را نداشتیم. سپانلو در منظومه‌ی خانم زمان او را به یاد تهران آورد: «بدان سرخ‌پوشی بیندیش که عمری مرتب به سروقت میعاد می‌رفت و معشوق او را چنان کاشت که اکنون درختی‌ست برگ و برش سرخ».

 و فرشته و سوسن، همان زمان، در ترانه‌ای از زبان او خواندند:   

«تو شهری که تو نیستی، خیابون شده خالی/ دیگه هر چی تو دنیاس دارن رنگ خیالی /تو که نیستی منو ویلون تو خیابون ببینی /تو که نیستی منو با این دل داغون ببینی/ بی تو غمگینم از این فاصله‌ی سال و زمونا/ تا تو برگردی می‌شم دود و می‌رم تو آسمونا/ اون نگاه گرم تو یادم نمی‌ره/ بوسه‌ی بی‌شرم تو یادم نمی‌ره… ».  

    فیلمی درباره‌اش ساختند و گاهی هنوز از زبان پیرمردها و پیرزن‌ها حرف‌هایی می‌توان شنید،‌ ولی کم‌تر کسی با خود او حرف زده بود. … آخرین باری که دیده شد سال‌های 60 یا 61 بود و گویا همان سال‌ها ناگهان یک روز دیگر نیامده بود و ...دیگر نیامد.

 اسطوره‌ی تهران گم شد و دیگر او را هیچ‌کس ندید… سال‌هاست که از ناپدیدشدن او گذشته است. اما تهران او را فراموش نخواهد کرد. همان‌طور که دیگر اسطوره‌هایش را فراموش نمی‌کند. … بانوی سرخ‌پوش اسطوره‌ی عشق روزگار ما بود. … … می‌توان روز تولدش را یافت و این روز را روز عشق نامید و در آن روز همه‌ی عاشقان جفت‌جفت یا یکی‌یکی با لباسی سرخ در میدان فردوسی جمع شوند و به یاد یاقوت و همه‌ی عاشقان گم‌نام و نامدار و به یاد معشوق خود و به حرمت خودِ‌ عشق گل سرخی بر گِردی میدان بنهند. می‌توان این‌گونه انسانی فرهنگ‌سازی کرد. این سالم‌ترین اسطوره‌ای است که از دل همین مردم و کاملاً طبیعی ساخته شده. …

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 9:47 توسط نفیسه |

سلام

 

آدم تو سختیاس که دوست و دشمنو میشناسه .. تو سختیاس که قدر عافیت رو میدونه .. تو سختیاس که  بهش معلوم میشه که زندگی چقدر کوتاهه و زمان برای زنده گی چقدر کم

 

این مدت نبودم بر اثر یه بیماری ..اما الان بهترم و چند روز هم برای تجدید قوا رفتم شمال کشور

ممنون از همه دوستان که منو یادشون بود ..احوال پرسیدن.. و منو تنها نذاشتن

اومدم .. برام دعا کنید

 

   دلمم براتون تنگ شده بود

+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم شهریور 1390ساعت 18:32 توسط نفیسه |

 

 سلام

     عزیزان من یه مدتی نیستم .. نمیدونم چه مدت ..ولی .. نیستم

 

                        مواظب خودتون باشید و شاد زندگی کنید!

+ نوشته شده در شنبه بیست و دوم مرداد 1390ساعت 9:49 توسط نفیسه |

 

  چه حالی داره چشم تو .. وقتی یه پیک بالاتری

  سیگارتو تموم نکن .. تو دود آبی محشری

  دارم تصور می کنم ..موهاتو روبروی باد

 سیگارتو تموم نکن .. آبی بهت خیلی میاد

 

    ترانه از رستاک حلاج ...  همین چند بیتش تکونم داد ..

+ نوشته شده در دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 12:54 توسط نفیسه |

 

 

 

 سلام

 امروز تولدمه   به بهونه بچه گیام این دوتا عکسو گذاشتم

اگه میبینی لباسام انقده کثیف و ضایعه واسه این نیس که خیلی شیطون بودم ..نه  ..شکمو بودم

ممنون از همه اونایی که یادشون بود یا نبود

اونایی که خوشحالن من تو این دنیام ..یا اونا که میخوان سر به تنم نباشه

۲۴ سال گذشت و ..متاسفانه خیلی از این سالها فقط.. گذشت

سالهای خوب هم بوده ..بهر حال  به قول بابا بزرگم ... بازم شکر !!

به قول شهاب حسینی تو دنیا دودسته آدم هستن ..۱اونا که مرداد دنیا اومدن ۲ ..اونا که دوست داشتن مرداد دنیا بیان !!

 پی نوشت ۱: جای همه اونایی که یه روزی تو زندگیم بودن و الان فقط یادشون هست  ..خالی  ۲۴ سال غم دارم انگار .. چرا روز تولد اینجوریه؟

 پی نوشت ۲: میتونستم خیلی بهتر از این یه پست برای تولدم بنویسم اما به جان خودم اصلا حسش نبود  ..شرمنده !!

  پی نوشت ۳: آدم وقتی مث من  تک فرزند باشه خیلی زندگی براش گنده ..باور کن .. دوتا دوتا بچه بیارید !!

+ نوشته شده در یکشنبه دوم مرداد 1390ساعت 9:16 توسط نفیسه |

 خیلی حالم گرفته س از اون حالا که گاهی بهم دست میده و هیچی شاید نتونه آرومم کنه

دلم تنگ شده واسه یه زندگی معمولی!!

 نمیدونی چقدر دوس دارم خودم باشم

چقدر دوس دارم معمولی معمولی مث خیلی از زنای تو شهر باشم ...معمولی راه برم!!

معمولی بخورم

معمولی بخوابم

معمولی کار کنم

یه جورایی خیییییییییلی  خیییییییییلی روزمره ..مث خیلی از زنای خانه دار باشم

صبح تا شب بشورم و بسابم و بپزم

فکرو ذکرم مهمونی رفتن و مهمونی دادن و خرید و ..باشه

مواظب باشم کی سبزی قورمه توی فریزر داره تموم میشه و بگیرم بشینم پاک کنم و بشورم و کارد بزنم و فریز کنم!!

حواسم باشه کی فصل چه میوه ایه ..بگیرمو مربا کنم

یه گوشه آشپزخونه م پر از ترشی های مختلف باشه 

توی خونه م بوها و عطرهای مختلف به مشام برسه

لباسای مختلف تو کمدمو هر جور که میخوام بپوشم

 خلاصه خیییییییییییییییلی معمولی تر از اونچه که فکرشو کنی ..گاهی میخوام هیچ هدفی تو زندگیم نداشته باشم

یه زن معمولی باشم

 

   هرچند میدونم از اون معمولی زندگی کردنمم خسته میشم و بعد میخوام  هدفمند و متفاوت باشم

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم تیر 1390ساعت 11:13 توسط نفیسه |

کوروش قبل از مرگش با هوشیاری و ذکاوت خاصی وصیت به دفن خود و مادرش ماندانا در مکانی دست نیافتنی می نماید.اسکندر مقدونی پس از غارتهای فراوان و تخریب مکانهای ایرانیان به قبر کوروش میرسد و در صدد اهانت به مدفن او برمی آید که در نهایت تعجب به کتیبه ای داخل معبد میرسد که کوروش خطاب کرده: اینجا ملک فرمانروائی من است

...اینجا ملک دلیران است و این ملک هیچ خائن و غارتگری را نمی پذیرد...و مطالبی که حاکی از سلطه مستحکم کوروش و ایرانیان بر سرزمین پارس دارد.و اسکندر ناموفق منصرف میشود.بعدها اعراب روی آن کتیبه خطوط عربی و آیه های قرآن حکاکی میکنند که هنوز هم برجاست.دلیل سلامتی نسبی مقبره کوروش نیز بدان جهت است که با حمله عربها به منطقه پارسه و پاسارگاد ساکنین بازمانده آنجا قبر کوروش را مقبره مادر حضرت سلیمان (ع) ذکر نموده تا متجاوزین از تخریب مکان منصرف شوند 

متن روی سنگ قبر

من کوروش هستم ، شاه هخامنشی

ای مردی که هر که هستی و از هر کجا می آیی

زیرا میدانم که خواهی آمد

من کوروش هستم که به ایرانیان شاهنشاهی بخشید .با من مشاجره مکن یگانه چیزی که هنوز برای من باقی مانده است

یک مشت خاک ایران است که پیکر مرا پوشانده!!!

 

  این مطلبو تو یه سایت داشتم میخوندم گفتم بذار واسه شماهام بذارم

   تنها چیزی که بعد از خوندن مطلب همینطور یهویی ..بیخود ..به ذهنم اومد این بود که...

                                        ...   آسوده بخواب کوروش ... ما هم همه خوابیم!!

+ نوشته شده در شنبه بیست و پنجم تیر 1390ساعت 12:5 توسط نفیسه |

سلام

حالو احوالم خیلی بده ..اینو دکترم میگه ..خسته نیستم اما به طرز عجیبی کلافه ام ..از خودم والبته از دکترم که فکر میکنه خیلی حالیشه

کلا همه دکترا همینن  نه اینکه بد باشه نه اتفاقا خیلی هم خوبه و بارها گفتم که وجود این عزیزان هم برای ما ضروری و پرباره

خدا از همه حضرات و کله گنده هامون کم کنه و به پزشکامون اضافه کنه

اما خداییش خیلی از این دکترا هم بیشتر اوقات وا میمونن تو درمان و نمیدونم اگه این همه داروی شیمیایی و گیاهی دست ساز خودشون اگه نبود چه میکردن با ملت؟ چطور میخواستن با بیماری روبرو بشن؟

من که معتقدم آدم خودش بهترین معالج خودشه در برابر حجوم بیماریها به جسم و روحش حالا دکترام هرچی میخوان بگن

البته خودم خبر دارم از حال بدم و میدونم اوضام داغونه..اینو از کبودی وگودی زیر چشمم و بقیه احوالات خودم میفهمم

خودمو با شربت لاکسی ژل و ۲-۳نوع نوشیدنی نگه داشتم و میدونم که خیلی بده ..اما قسمت خوبش اینه که بزرگترین تفریحمو از دست ندادم  ...   فیلم دیدن ...   خوبه هنوز انقدر سرپام که میتونم فیلم ببینم!

حتما خیلی از شما فیلم ۳:۱۰ به یوما  رو دیدید داستان فیلم خیلی جذاب بود

داستان یه خلافکار که نقش اونو  راسل کرو بازی میکرد ..

داستان از این قرار بود که این آقای خلافکار به طرز جالبی گرفتار میشه و دستگیرش میکنن

اما برای بردن اون به یوما و سوار کردنش به قطار ساعت ۳:۱۰ دقیقه به چند تا مرد دیگه هم احتیاج دارن از قضا مرد کشاورزی که قبلا مورد حجوم همین مرد قرار گرفته بوده با اونها همراه مبشه

کشاورز به دلیل ورشکستکی و احتیاج به پولی که از این راه گیرش میاد تصمیم میگیره هر طور شده اونو به قطار ۳:۱۰ برسونه

در آخر و قتی تو هتل در محاصره افراد  و نوچه های طرف نشسته بودن منتظر قطار ..اون به مرد کشاورز پیشنهاد پول زیادی میکنه ولی مرد کشاورز میگه که حالا که تا اینجای راهو اومدم باید بازم ادامه بدم و نمیخام جلوی خانواده م کم بیارم

اینجا بود که دیگه خلافکار حرفه ایه فیلم با مرد کشاورز همکاری میکنه و باهم پا به فرار میزارن تا به قطار برسن

اما همین که مرد سوار واگن قطار میشه یکی از افرادش سر میرسه و بابی رحمی تمام کشاورزو میکشه اونجا بود که خلافکار قصه دلش طاقت نمیاره و میزنه تمام افراد خودشو به گلوله میبنده

آخر سر هم بخاطر پسر کشاورز که شاهد ماجرا بوده میره و سوار قطار میشه اما سوت میزنه و اسبش میاد تا دوباره فرار کنه و ...

اینجاس که من عاشق خلافکارا میشم  .. چون در عین خباثت ..وجدان دارن ..و تو تله هم راه فرارو بلدن!!

برعکس دکتر من که هی میگه این فیلمو نبین اونو ببین .. اینو بخور اونو نخور ..میخام ببینم اگه خودش یه بار سرطان بگیره بازم اینجور حرف میزنه؟

        بهتون پیشنهاد میکنم همه جور فیلمی ببینید و سعی کنید از فیلما چیزی یاد بگیرید و همچنین مواظب سلامتی خودتون هم باشید و به بدنتون احترام بذارید تا گیر هیچ دکتری نیفتید

+ نوشته شده در چهارشنبه پانزدهم تیر 1390ساعت 10:7 توسط نفیسه |